:)

با سلام خدمت دوستان عزیزم

امیدوارم حالتون خوب باشه

دیشب اومدم وبلاگم اما حال خوشی نداشتم خیلی حالم گرفته بود بی بهونه نمیدونم چم شده بود

خلاصه گفتم بهترین کار خالی کردن خودم با نوشتن بود که کلی چرت وپرت نوشتم

البته نگهشون داشتم ورمز دار کردم

ببخشید که رمزشو نمیتونم بدم بغل

این چند روز رضا خیلی دپرس شده نمیدونم چی شده کلا هیچ جا نمیره وهیچ جا نمیره

خلاصه منم نگرانشم دیشب حتی نیومد به من سربزنه

سر همین قضیه هم دیشب بحثمون شد آخه خیلی دپرس ازش هرکاری میخوام انجام بده

میگه الان شرایط روحیم مساعد نیست آخه داییش مرد حالا زندگی ما دوتا هم باید بمیره مگه

خسته شدم وانقدر گریه کردم که تمومی نداشت

قرار بود امروز بریم قم چون سال پدر رضا بود

پدر رضا فکر کنم 16 سال اینطوراست که فوت کرده اونم تو سد کرج داشته شنا میکرده

از پشت سرش به سنگ میخوره وجابه جا میمیره

خلاصه رضا از 9سالگی یتیم میشه والانم میگه چیز زیادی از بابام یادم نمیاد

بعدش بخاطر همین اعصاب خورد کنی دیشب گفتش نمیرم

صبح که زنگش زدم اینو بهم گفت واینکه چون میخواست ازم معذرت خواهی کنه اومد دنبالم

ورفتم خونشون هیچ کسی خونشون نبود ماهم راحت بودیم مثلا یهو بابا بزرگ رضا اومد

حالا رضا بخاطر اینکه فکر بد نکنه درو قفل کرده بود وخونشون 2تا در خروجی داره خلاصه

بابا بزرگش رفت حموم تااومدیم بریم فرار کنیم دیدیم اومد بیرون خلاصه یکم صبر کردیم

دیدیم داره تلویزیون میبینه خواستیم بزنیم بیرون که یکی از فامیلاشون اومد من گفتم رضا برو

بیرون اوضاع رو صاف کن بگو من بیام برم فرار کنم دیگه رضا کلید ماشینو داد منم مثل این فیلمها پریدم از خونه بیرون

یعنی قضیه داشتیم بخاطر اینا اول صبحی دیگه دیدیم ظهر شده

منو رضا هم رفتیم بهترین رستوران تهران وغذا گرفتیم به ثواب باباش

آوردیم خونه با مامان اینا خوردیم منم برای رضا خرما گردو و نارگیل درست کردم

وخوردیمراستی صبح رفتیم خونمون واااای که چقدر خوشکل شده فقط کاغذ دیواریش مونده

ونصب کابینتها که گفت باید اول با من تصفیه کنه آخه از خونه بابا بزرگ رضا اینا هم هنوز پول مونده

گفت پول پیشتون زیاد دارم باید اول تصفیه کنید کار 2روز که تحویل بدم کلید رو بهتون

ولی خیلی سرامیک کف رو خوشکل زدن من عاشق خونم شدم از الان منتظرم بچینم وسایلمو

حس میکنم الان خونه فک فامیلم وسایلم حس میکنم ولو شده

اصلا حس خوبی ندارم بخاطر همینه که دپرس شدیم منو رضا اما داریم برنامه ریزی میکنیم

که در اسرع وقت بعد از 40 دایی رضا بریم سر زندگیمون

این برام از همه چی مهم تره

باز با رضا شب رفتیم بیرون یعنی همون تو محلمون بستنی خوردیم رضا هم گرسنش شد شام خورد

دلم میخواد برم سرزندگیم که رضا آرامش بگیره

آخه اصلا خونه مامان رضا اینا هیچ سیستمی ندارن که مثلا لباس وغذای رضا آماده ومرتب باشه

میخوام براش شام بپزم میخوام همه چیش آماده ومرتب باشه اینقدر عذاب نکشه الانش همه اینا رو از

نگاهش حس میکنم یعنی باز مادرش خوبه فقط لباسشو میشوره همین

اما غذا مثلا زنگ نمیزنن بگن رضا شامت چی میشه هرچی شد دیگه شد

خوب دیگه خیلی غر غر کردم دلمو خالی کردم

ببخشد دیگه همش از دپرسیم میگم حس میکنم مینویسم خالی میشم

برام دعا کنید بی دردسر برم سرزندگیم

مواظب خودتون باشید عاشق همتون هستم

/ 3 نظر / 5 بازدید
فافا

میدونم برای تو هم این شرایط سخت عزیزم اما برای همسریت سخت تره حتما این روزای سخت هم میگذره شما هم مثل همیشه هوای همسریت رو داشته باش کم کم روحیش برمیگرده به سال بعد این موقع فکر کن که ایشالا رفتی خونه خوجلت[قلب]

رها

خانمی این روزها دیرو زود می گذره سعی کنید یهو توی ناراحتی حرفی زنید که بعدش پشیمون بشید چون واقعا ارزششو نداره سعی کنید همدیگرو درک کنید انشاالله درست میشه خونتون هم مبارک باشه به سلامتی به زودی برید توش و از این بلاتکلیفی در بیایید[ماچ]

mozhgan

سلام عزیزم.پستاتو خوندم چقد با ذوق وشوق مینویسی امیدوارم همیشه از زندگیت لذت ببری واحساس خوشبختی کنی عروس خانم خوشبخت[گل]