خاطرات قبل عروسی 1

‌سلام علیکم دوستان گرامی

اومدم با یک عالمه خبر که نمیدونم از کجا شروع کنم

از اونجایی میگم که قرار بود برای عید منو رضا بریم سفر که خانواده گرامی قبول نکردن

که دقیقه 90 یهو متحول شدن وگفتن برو منم چون نمیخواستم با خانواده گرامی شوهر سفر کنم

با رضا تصمیم گرفتیم بریم سمت اصفهان وبعدش با خواهرم بریم سمت بوشهر که دایی رضا وخالش ساکن بوشهرن

خلاصه رفتیم وکلی بهمون خوش گذشت به بوشهر که رسیدیم با استقبال گرم فک وفامیل رضا مواجه شدم دیگه تو اون چندروز همش لب دریا بودیم

یه بارم با لنج رفتیم دریا گردی کلی دست زدیم خلاصه خوش گذشت منم که همش داشتم غصه عروسیمو میخوردم که چرا من اینقدر بدبختم که سرزندگی خودم رفتن شده برام آرزو

خلاصه برگشتیم ومن دیگه رفتم سرکار ویه دفعه شد که صدایی از خانواده رضا در اومد

اینکه کلید خونه رو گرفتیم وتازه به ما اطلاع دادن برین خرید کنید 15 روز دیگه برین سرزندگیتون

منظورشون 31 فروردین بود ولادت حضرت زهرا (س) بود که ما دیدیم خیلی عجله ایه وهنوز کابینت کامل نیست

خلاصه وسط عید کابینت ساز پیدا کردیم گفت خرید داره وکار داره که افتاد بعد از 16

اما این آقای کابینت ساز یه آدم بدقول به تمام معنا درومد که نگو

دیگه ما هم از 13فروردین شروع به خرید کردیم که.....

 

/ 0 نظر / 10 بازدید