خاطرات قبل عروسی 2

بله داشتم میگفتم که 13 فروردین بود که که ما اولین خریدمون رو شروع کردیم

ورفتیم برای خرید تلویزیون ومبل واین چیزا

اونم تو این روز تعطیل چون خانواده رضا مثلا گفتن شما جوونید میرین بهتون جنس رو میندازن

خلاصه شوهر خاله رضا رو فرستادن با ما اول رفتیم به سمت بازار مبل ودیدیم همه تعطیل

به جز چندتا مغازه به درد نخور که رفتیم دیدیم وفهمیدم اصلا سلیقه شوهر خاله خیلی ضایست

هیچی بلد نیست وهرچی انتخاب میکنه من خوشم نمیاد که به رضا گفتم بریم با این به درد نمیخوره

از اونجا رفتیم سمت بازار تلویزیون که دیدیم شرکت سامسونگ عیدانه گذاشته وتلویزیونها فقط تا آخر اون شب تخفیف داشت

ماهم از فرصت استفاده کردیم وسریع خرید کردیم وگفتیم بزارش پیش خودش

منو رضا هم همون روزها باهم رفتیم بیرون که من آینه شمعدون بگیرم

رفتیم ومن لوستر دیدم ویه میز کنسولی ودرجا خریدیمش

تلفن خریدیم اتو خریدیم اینا همش منو رضا فقط رفتیم

بعد از اون روز ما به شوهر خاله گفتیم منو رضا میریم بازار میگردیم اگه چیزی خوشمون اومد

زنگ میزنیم تو بیای گفتیم شما برو سرکارت خلاصه یه روز منو رضا رفتیم از صبح به اتفاق پسر خاله رضا

رفتیم بازار مبل ومستقیم رفتیم فروشگاههای شیک تو پاساژها

واقعا هم قیمتهاشون بالا بود کمتر از 4میلیون نبود

ورفتیم پیش فروشگاهی که خواهرم ازش خرید کرده بود برای عروسیش چون دوست

شوهر خواهرم بود بهمون تخفیف میداد

وبعد از پسندیدن مدل همه گفتن قیمتش به کیفیتش  خیلی عالیه

وبرامون یک تخفیف میلیونی داد وما راضی اومدیم بیرون

رفتیم دنبال تخت خواب قیمتهای مناسب خیلی بود اما معلوم بود چوب خوبی نداشتن

ورفتیم کلی گشتیم تااینکه یه مغازه منو رضا دیدیم خیلی خوشمون اومد از اون تخت

وجفتمون باهم گفتیم همینه ورفتیم دیدیم همش واقعا چوبه وخیلی قیمت مناسب

چون مغازش دور بوداز همون جا هم زنگ زدیم شوهر خاله وگفتیم ما وسایل خوشمون اومد وهمه رو

تعریف کردیم اونم گفت خوب دیگه بیشتر از این که تخفیف نمیده که من بیام خودتون پول بدین وبیایین

واز اونجا رفتیم برای میز تلویزیون

وخریدیم اومدیم یعنی داشتیم از خستگی هلاک میشدم اون روزا

/ 1 نظر / 5 بازدید
فافا

یعنی رفتی خونت وای باورم نمیشه فرشته کاش عکس خونت رو میذاشتی زود بیا بقیه رو تعریف کن عروووووووووووووووووووس خانوم[ماچ]