خاطرات قبل عروسی 3

حالا بااین همه خستگی قرار شد که من یه جشن مختصر برای خودم درست کنم فقط فامیل خودم

وهیچ کسی از خانواده رضا حتی خواهرشم نیومد

ومن در به در دنبال آتلیه خودم که میخواستم وقت اوکی کنم واز قضا هر چی زنگ میزدم کسی جواب نمیداد

آخرش طی عملیات انتحاری عکاس رو پیدا کردیم ووقت گرفتم رفتم پیشش وگفت که دزد اومده آتلیه و

ما فعلا مجلس قبول نمیکنم دیگه کلی اصرار وقبول کرد چون ما از پارسال رزرو بودیم

وبهش گفتم 31 فروردین گفت وقت ندارم

گفتم 4اردیبهشت گفت ندارم گفتم 11 ازدیبهش که بلاخره گفت آره خالیه

ومنم رزروش کردم ودستم کلی باز شد برای خونه چیدنم

وتو این مدت وضعیت خونه هیچ تکونی نخورد که ما آخرش رفتیم با کابینت ساز دعوا کردیم

واومد برامون کابینت ها رو درست کرد ویه کمد دیواری تو اتاقم زد

وتقریبا تا 1هفته مونده به عروسی این آقا خونمون بود

منم هرروز میرفتم خونه رو تمیز میکردم ومرتب میکردم وتمام جهزیزمو از خونه مامانم بردم خونم

واول گذاشتم تو اتاق مهمون وبعد از تکمیل کابینت خواهرام اومدن وهمه کارتن ها رو باز کردم

وتند تند چیدم خیلی بد بود چون وسایلم زیاد بود وکابینتهام کم بودن

دیگه هرروز منو رضا دنبال خرید بودیم وریزه کاریها مثل آیینه دستشویی وآبگرمکن  جاکفشی

وفالی اتاقها وراهررو وهر ریز کاری که بود رو تند تند میخریدیم وفرداش دنبال نصاب

وبلاخره دیگه یه روز هم با مادر عزیزم رفتیم بازار ویخچال وگازمو گرفتم

وآوردن نصب کردن ومن چون از قبل لباسشویی رو گرفته بودم زنگ زدم با کلی مکافات والتماس نصبش کردم

در این مدت مشکلات زیادی مخصوصا تو کابینتها بود ومن خیلی خسته شدم دیگه تا اینکه مبلها وتختم آماده بشن 2هفته طول کشید

وتا مبل هام اومد دیگه زمین ها رو طی کشیدم وسریع همه چی رو پهن کردم که دیگه کسی با کفش نیاد

وآخرین چیز پرده بود که ماهم جیب  ته کشیده رفتیم ورفتم دیدم هر پرده ای که انتخاب میکنم بالای1میلیون ونیم

خلاصه اینقدر اینور اونورش کردم تا کل خونه رو پرده هاشو با 1میلیون ونیم خریدیم

چون پرده فروش برادر زن عموم بود دستش درد نکنه صبر کرد بعد از عروسی من پول رو بهش دادم

ودیگه هرروز ما خونه رو که کامل میکردیم نواقص خونه خودشو نشون میداد

و تااین مدت هیچ کدوم از خانواده رضا پیداشون نشد حتی نیومدن ببینن ما چی خریدیم

آخه اون خاله حسوده دعوا راه انداخته بود که رضا چرا نیومد از من اجازه بگیره بره خرید منو چرا نبرده

دیگه اینقدر حرف وحدیث بینشون بود

تااینکه آرایشگاهمم اوکی کردم و....

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
فافا

اوووف یک و نیمم زیاده واسه پرده باز بیا بتعریف[ماچ]