روز عمل رضا

سلام بر تمامی ذوستان

بله دیگه منم حسابی قلمبه شدم وگرد البته خودم خدارو شکر چاق نشدم اما یکم دماغم ورم کرده وشکمم بزرگ وگرد شده

خواهر شوهرم ذوق کرده دماغم ورم کرده چون خودش حامله شد از همون ماههای اول دماغش خیلی بزرگ شد وهمه اینقدر بهش گفتن عقدش گرفت

خلاصه جونم براتون بگه که قبل عمل رضا جونم مهمون داشتم پسر دایی رضا از قم اومد وخانمش فاطمه خیلی خانم خوب ومهربونیه اومد پیشم موند وفرداش جمعه

باهام کمک کرد وخونه رو مرتب کردم تا برای بعد از عمل کاری نداشته باشم

ومنم دیگه لباسهای زمستونی وتابستونی رو عوض کردم وآماده شدیم برای 1زمستون سخت

خلاصه جونم براتون بگه که حمعه شب همگی خونه مامان رضا دعوت بودیم جوجه کباب

البته دونگی هستش وکل فامیل میان خلاصه همه اولی که منو دیدن گفتن عزیزم نرو فردا با شوهرت

خسته میشی وبشین خونه استراحت کن وبگیر بخواب

منم گفتم عمرا بمونم خونه سکته میکنم شوهرم تو بیمارستان عمل بشه واونموقع من

بخوابم دیگه اعصابمو خورد کرد خاله های شوهرم که نرو نرو

منم داد زدم گفتم میرم دیگه ساکت شدن مثلا مادر شوهرمو فرستادن با ما وپسر خالش هم

اومد برای رانندگی

به نظرشون من اونجا اضافی بودم

خلاصه فرداش که اولا من زودتر از همه بیدار شدم ورضا رو فرستادم دوش بگیره قبل از عمل

خلاصه من فقط صبحانه خوردم ورضا باید ناشتا میرفت

تااینکه رفتیم دنبال مامان رضا دیدم بیچاره انگار از رختخواب بلند شده اومده نشسته تو ماشین

خیلی خواب بود قیافش بعدش منم کلی برای خودم خوراکی بردم گفتم فشارم نیوفته

رفتیم بیمارستان قرار بود ساعت 7عمل بشه هیچی رفتیم اسممون رو دادیم وهمه مدارک

رو هم که خدا روشکر فقط من تشخیص میدادم چی به چیه

هر چی اونا میگفتن من باید براشون ترجمه میکردم مادر شوهرم نمیدونم نقشش اونجا چی بود

فقط فرستادنش که بشینه رو صندلی و سرش رو بزاره رو دیوار وبخوابه واز همه چی بی خبر باشه

هیچی تااینکه رضا رفت فقط لباس عملش رو خرید

ومنتظر موند دیگه 2ساعتی نشسته بود تا صداش کردن رفت

ودیگه ازش بی خبر موندیم

رفته بود وبیهوشش کرده بودن از کمر ودیگه کیست رو دآورده بودن ونمونش رو دادن بهم

اونم من رفتم داخل وکارهای گرفتن نمونه رو انجام دادم

خلاصه دیگه منتظر موندیم تا رضا بیاد دیدیم نه انگار نمیخوان بیارنش هی میگفتن به هوش

نیومده وخواب تو اتاق ریکاوری

یعنی برام 100سال گذشت یعنی به نظرتون من چقدر تحمل میکردم تو خونه بااین وضع تااینکه آوردنش ومادر شوهرم از خواب بیدار شد

ساعت 12 بود یا بیشتر دقیق یادم نیست اما خیلی طول کشید

وبردنش گذاشتنش تو اتاق بستری کوتاه مدت

اونایی که 1شب میخوان بخوابن یا کمتر رو اونجا میزاشتن

دیگه همه کار شوهرم رو من باید میکردم چون لخت بود هیچکسی حتی پسر خالش نمیتونست براش کاری کنه پس نتیجه میگیریم من اونجا خیلی مفید بودم

از همه مهم تر در روحیه شوهرم خیلی تاثیر گذاشتم خیلی خوشحالش کردم

خلاصه تا بعد از ظهر نشستیم پرستار گفت ساعت شب مرخص ما هم برگشتیم خونه

تا چایی خوردیم ویکم دراز کشیدیم رضا زنگم زد که دکترم اومده ومنو دید وگفت مرخصی

پاشو بیا

خلاصه مادر شوهرم که دید هیچ کاری از دستش برنمیاد با زبون خودش گفت من نمیام

وتو برو کارهاشو بکن

ودیگه تا رفتم کارهای ترخیصش رو انجاک دادیم وشب آوردیمش خونه ومنم سریع براش آب میوه درست کردم ورضا به مامانش گفت فرداش براش ناهار

آبگوشت دیزی درست کنه

چون من بلد نیستم درست کنم وظرفش رو هم بااینکه دارم اما مواد اولیه رو نداشتم

خلاصه قرار شد ناهار فردامون رو مادر شوهرم بپزه

پستم طولانی شد اما بازم خبر دارم فعلا تا اینجاش رو بگیرید....

/ 3 نظر / 10 بازدید
عينک سه بعدي

فروش ويژه پکيج عينک سه بعدي با عينک سه بعدي جز بازيگران فيلم شويد و هيجان را تجربه کنيد...

فافا

خوب شد رفتی فرشته خودت عاقلی بابا عقلت دست اونا[ابرو]بیا زود بقیشو بگو[نیشخند]یادت نره مواظب دختر خوجل خودمون باشیا[قلب]فرشته جیگر بیرون نخور خواستی بخوری خودتون بگیرید درست کنید خیلی مواظب خودت خوراکت حتی خوابت باش راستی عکس فانتزی پایین وبلاگ خیلی جیگمله[پلک][قلب]

یاسمن (سه شنبه ها)

خداروشکر که حال شوهرت خوبه و الان پیش همسر مهربونشه البته با همچین همسر مهربون و به فکری که دیگه آدم مشکلی براش پیش نمیاد[بغل]