خاطرات بعد از عروسی 2

خلاصه وقتی که برگشتیم از مشهد با یه صحنه افتضاح مواجه شدیم دستشویی پر از سوسک بود

منم دیگه داشتم دیوونه میشدم همونجا درجا رفتم خونه مامانم اینا

خانواده شوهرم مخصوصا مادر شوهرم یه چیز من بگم لج میکنه

از همون اول گفتم خونه باید سم پاشی بشه گفت نه خونه تازه بازسازی که دیگه سوسک نداره

حالا میگم میگه خوب من نمیدونستم

آخه یکی بگه تو که نمیدونی کار مارو خراب نکن

خلاصه مامانم یه مایع خیلی قوی داد که ریختیم خونه رو ول کردیم

بعد از چند روز همشون مرده دیدیم خلاصه از اون روز خدا رو شکر نیست

خلاصه همون هفته اول چون از سرکارم مرخصی عروسی گرفته بودم مادر شوهر وخواهرشوهرم

مامانم وخواهرمو دعوت کردم ناهار

کادر شوهرم اومد پیشم مثلا پیشم بگه چقدر درست کن خلاصه برنج برام خیس کرد بهشم گفتم

چند نفریم 2 نوع غذا هم گذاشتم مرغ وتهچین

خلاصه غذا رو پختم اینقدر برنج کم اومد که من خجالت کشیدم

اینم از  کار دیگر قوم شوهر مادر شوهرم بیچاره از بس سادست اینطوری

هرکی هرچی بهش میگه باور میکنه اما هنوز باور نکرده عروس تحصیلکرده گرفته 4تا چیز بلده

مثلا من تو داروخونه کار میکنم خوب بلاخره همش با دکتر داروخونه در مورد داروها و واحدهاش

وکاربردهاش برام میگه توضیح علمیش رو میداد خلاصه من به مادر شوهرم میگم میگه نه تو اشتباه میگی

حاج خانم فلانی درست میگه

منم گذاشتمش به حال خودش تاحالا چندبار چوب همین کاراشونو خوردن

خلاصه بعد از یه هفته رفتم سرکار وداروخونه تعمیرات داشت

ومیخواستن برای مدت محدودی منتقل بشن به یه مکانی خلاصه وضعیت اونجا بهم ریخته بود

ومنم بیشتر میرفتم که یاد بگیرم

علاقه داشتم خلاصه تو این مدت من کم کم میدیم نیروی بدنم داره کم میشه ومثل سابق نمیتونم

وکارم یواش تر شده بود وهمش سر دردهای عجیب داشتم

خیلی حالم بد میشد

تا اینکه حدود چند روز گذشت

ومن فهمیدم چی شده ....

/ 2 نظر / 6 بازدید
یاسمن (سه شنبه ها)

من الان اینطوریم[تعجب][تعجب][تعجب][تعجب][تعجب] نی نی ؟؟؟؟؟؟؟ یعنی ؟ ممکنه اشتباهم بکنم زود باش بیا بگو تا دیوونه نششششششششششششششدم[اوه]

فافا

رشتت مدرکت چیه؟جواب ما رو هم که نمیدی هی کامنت میزاریم[ابرو]چی شده بود حالا زود بیا بگو[گاوچران]واااااااااااااااااااااااای یعنی من انقدر از سوسک میترسم حدوحساب نداره حتی کابوسشم میبینم[گریه]