خاطرات قبل عروسی 4

بله من آرایشگاهمو رزرو کردم وقرار شد چهار روز قبل از مراسم برم اونجا برای آماده شدن اقدامات روز عروسی

خلاصه تو این مدت فقط داشتم وسایل میبردم خونه ومیچیدم که دیگه یه هفته مونده به عروسی

منو رضا هرچی لباس داشتیم بردیم خونه ومن چیدم خواهرم اومد کیف خرید عقدهامو چیدم

خیلی خسته شده بودم چون خودم دست تنها بودم ودیگه 4روز مونده به عروسی رفتم آرایشگاه

ودیگه همون روز تصفیه کردم باهاشون واول ابروهامو برداشت یعنی ابروهامو دقیقا پروند

وبعدش صورتم رو شیو کرد وبعدش ابروهامو رنگ کردن وبعدش موهامو رنگ کردن ویکم کوتاهش کرد ومرتبش کردن

بعدشم رفتم برای سخت ترین قسمت کار اپلاسیون کامل بدن

ومن مرگ رو تو چشام دیدم یعنی همه این کارها از ساعت 9صبح تا ساعت 5اینطورا طول کشید

وبعدش دیگه منتظر روز عروسیم بودم لباس عروس هم لباس خواهرزادمو گرفتم

خیلی ناز بود خواهرم از بوشهر اومد ودیگه کل فامیل باخبر شدن که عروسیم کی هستش

ومن دیگه همه چی رو آماده کردم وبا مامانم رفتم خرید داخل یخچال رو انجام دادم وهمه رو چیدم

خیلی خسته بودم کلی هم وزن کم کردم

واهمه چی آماده بود تااینکه عصر روز قبل عروسی داشتیم حرف میزدیم که یهو داد زدم تووووووووووووووور

تور عروسی نگرفته بودم وحالا این موقع کی باز بود تند با خواهرم رفتیم اطراف خونمون رو گشتیم

تااینکه یه مغازه پیدا کردیم ورفتم دیدم داره تعمیرات انجام میده شانس آوردم صاحب مغازه بودش

گفت همه وسایلمو بردم فلان مغازه دیگه بدو بدو رفتیم اونجا  وتورهاشو دیدم خیلی زشت بودن

گفتش شب برام داره مدل های جدید میاد ومنم گفتم یه تور بلند میخوام تقریبا فهموند

مدلش چیه منم دیگه مجبوری قبول کردم آدرس گرفت شد گفت خودم شب میفرستم خونتون

منم شب نبودم خواهرم بود فقط وبراش دم خونه چندتا مدل آورد خدا روشکر یه دونشون خیلی خوشکل بود

واونو برداشت خواهرم وبهش گفته بود که این نو هستش دست اوله

ومنم خیالم راحت شد ولباسم هم از خشکشویی گرفتم واتو زد وخیلی ناز شده بود

ومن دیگه برای فردا همه چیو آماده کردم وشب خوابیدم....

/ 1 نظر / 11 بازدید
فافا

دلم میخواد عکس خونه لباس عروستو ببینم خووووب[خنثی]