*خاطرات روز عروسی*

روز عروسی فرا رسید

من از قبل همه چیز رو آماده کرده بودم صبح حدودا ساعت5 اینطورا بیدار شدم و دوش گرفتم

ورضا اومد دنبالم خواهرم بیدار شد تااینکه از منو رضا عکس بندازه مثلا آخرین لحظات خونه بابا

صبحونه تخم مرغ خوشمزه خوردیم ومن لباس پوشیدمو رفتیم سمت آرایشگاه تقریبا ساعت6یا 6وربع بود

که رسیدم ورفتم داخل یه خانومی نشسته بود لباس عروسها رو میگرفت ویه کیف آرایشی از طرف

آرایشگاه کادو بهمون داد ومن رفتم بالا پیش آرایشگرم الهه

اول ابروهامو برام کشید بعدش گفت باید باز ابروهاتو دمش رو بزنی خلاصه یکم از کارهای زیر سازی

رو انجام داد وبرای اینکه وقتمون تلف نشه منو فرستادن پیش شنیون کار واونم سریع موهامو

درست کرد ورفتم کارهای ناخن رو انجام داد وبرام لاک قرمز زد خیلی ناز شده بود ورفتم برای ادامه

آرایش ودیگه حدودا هرکی آرایشش تموم میشد میرفت لباسشو میپوشید

منم تقریبا 10ونیم بود که آماده شدم ورفتم لباس بپوشم ویه خانم بود لباس عروسهارو میپوشوند

ومنم بعد از پوشیدن لباسم رفتم که تور موهامو بزنم دیگه تا 11اینطورا آماده آماده بودم

وقرار بود رضا ساعت11 پیش آتلیه باشه و فهمیدم که رضا تو راه

بعد از چقدر بلاخره رضا فیلمبردار رو سوار کرد ورفتن گل فروشی

(در مورد گل فروشی نگفتم 2یا3شب قبل عروسی رفتیم گل فروشی ومن دسته گل انتخاب کردم

ومن به رضا گفتم دلم میخواد ماشینم گل بزنیم خلاصه خیلی ساده انتخاب کردیم

ولی من یه دسته گل خیلی ناز انتخاب کردم همه رزهای قرمز داخلش مروارید

بعدش  بهمون گفت ماشین رو صبح عروسی بزار جلوی مغازه خودمون گلش میزنیم)

دیگه ساعت11ونیم آماده آماده بودم واز ظرف آرایشگاه بهمون ناهار دادن وخوردیم

ومن هرچی به رضا زنگ میزدم جوابمو نمیداد دیگه استرس گرفتم که چی شده

خلاصه بعد از چقدر جواب داد که تو گل فروشی داشتن ازش فیلم میگرفتن

دیگه داشت میموند دنبالم ومن رفتم بر ای آخرین بار پیش آرایشگرم وچک شدم

ورفتم پایین وسایلمو بهم دادن وشنلمو پوشیدم ورفتم جلوی در

خیلی تو اون لحظه استرس داشتم اینکه واقعا امروز روز آرزوهای منه

وبلاخره رضا دستمو گرفت وفیلمبرداز برامون توضیح داد تو راه چظوری باشین واز این حرفا

دیگه سوار ماشین شدیم ورفتیم سمت باغ

تو راه همش فیلمبردازی بود ورضا خیلی از آرایشم خوشش اومد

یه سایه ملایم با رژ قرمز خیلی زیبا بود ومن خیلی رازی بودم اما حالا که میبینم اگه ابروهامو

نمیزد خیلی بهتر بود خلاصه تو باغ رفتیم سریع فیلمبردار شروع کرد به فیلمبرداری واینکه راه برید

دوباره تکرار کنید

طبیعی تر بخندید

سرتون کج کنید

سرتون صاف کنید

برقصید

بچرخید

تور بزار رو صورتت

بخند

و.......

خلاصه پدرم درومد تو باغ

عکاس که پدرمو درآورد

از بس داد زد وسرمو صاف کرد وکج کرد وآخرشم عکس سرمجلسی خیلی بدی انتخاب کرد

بعدش حدودا 3ساعت تو باع بااین وضعیت گذشت

تااینکه گفتیم بسه

پاهای من دیگه تاول زده بود

رفتیم سمت آتلیه واونجا هم باز کلی عکس گرفتیم وحدودا ساعت 6بود که اومدیم خونه خودمون

منظورم خونه خودم ومادر رضا وخواهرش ودایی های مادرش اومدن اونجا

منو اونجا دیدن دیگه فیلمبردار از جهیزیم فیلم گرفت چون خودم خواستم دست رنج این همه

بدو بدو کردنم از بین نره وحداقل هروقت فیلممو دیدم ببینم چی داشتم چی نداشتم

دیگه یکم نشستیم تااینکه مادرم زنگ زد بیایین مهمونا اومدن

یه حسی داشتم

اینکه عروسیم شبیه عروسی نبود

انگار مهمونی بود

چون هانواده شوهرم نبودن حس بدی داشتم

بااینکه فامیلم برام سنگ تموم گذاشتن

خلاصه قبل رفتن فیلمبردار گفت بزار فیلم گوسفند الان بگیرم بهتره هوا یکم روشنتر بود

خلاصه رفتیم خونه مامانم اینا دیگه همه بودن وتا رفتم صدای هلهله

ودست سوت وجیغ همه جا بود دیگه رفتم داخل بالباس سفید وسلام کردیم به همه

وبعد از اون رضا رفت

فقط بخاطر فامیلم اومد چون ندیده بودنش بعضی ها

خلاصه زدیم رقصیدیم

ومن چون لباس خریده بودم برای حنابندون مامانم برای من سینی حنا درست کرده بود

منم لباس پوشیدم وکلی زدیم رقصیدیم وهمه فیلمبرداری شد

وبعدش مادر شوهرم بهم شب عروسی کادو یه گل رز طلا داد

دیگه شام هم پدرم کباب وجوجه داد خیلی زحمت کشید

وبعدش دیگه مردهای فامیل رضا اومدن وپدرم دست به دست داد ورضا همینطوری منو برد خونه

چون گفت نمیخوام برام دنبال عروس درست کنید بخاطر داییم برام عزیزه

من فقط میخوام برم سرزندگیم

خلاصه تا رفتم خونه از شدت سردرد فقط موهامو باز کردم وخوابیدم

اون روز بهترین روز زندگیم بود

ولی همیشه دلم میخواست بهتر از این برگزار میشد

باز هم خدا رو شکر میکنم که تونستیم بریم سرزندگیمون

برای ما دعا کنید

اینم از عروسی منو رضا

حالا خاطراتم میشه یرای بعد از عروسی ودر خانه خودم

 

/ 1 نظر / 274 بازدید
فافا

کلی برات نوشتم اما ثبت نشد دیروز[شرمنده]همون اول خوندن بودم گفتی لاک قرمز خیلی خوشم اومد به نظرم عروس بایذ رژ لاک دسته گلش قرمز باشه نباشه انگار اصلا عروس نیست[ماچ]عروسیتم خیلی خوب بوده اینجوری که تعریف کردی رقص شام ماشین عروس....همه چی اوکی بوده دیگه اگه کسی جای شما بود دایی به اون عزیزی فوت میکرد شاید این برنامه ها رو کلا نمیگرفت بازم الان خداروشکر خونه خودتی نزار حرف حدیث تو زندگیت تاثیر بزار فرشته جون کسی حق اینکه بخواد یه دقیقه از زندگی عمر تو همسری رو با حرفاش تلف کنه ناراحتتون کنه رو نداره پس بی خیال[پلک][نیشخند]