سلام به دوستان گرامی

نمیگم وقت مداشتم بیام وقت داشتم اما لب تاب بنده خراب بود

بله  آخرین پست من مربوط بود به وقتی که دختر گلم تو شکمم بود و حسابی مامان و باباش

رو بیتاب کرده بود برای دیدنش

دخترم مرجان خانم بلاخره روز اول بهمن 1393 اومد بغل مامانش

میریم به اون روز که من خاطراتم رو بگم

شب وقتی که پست گذاشتم با رضا رفتیم و وسایلم رو جمع کردم و به مشکلات مالی خفنی

برخوردیم و پدرم مثل همیشه به دادم رسید

البته من سر زایمانم خیلی حرص خوردم این دفعه بخاطر مادر شوهر فوضول

وقتی فهمید میخوام 3میلیون پول بیمارستان بدم زنگ زد که چرا میری اونجا زایمان کنی

بیا فلان درمانگاه که دخترم رفته زایمان کن منم گفتم میخوام پیش دکتر خودم زایمان کنم

سریع قطع کرد و رفت رضا رو پر کرد که چرا زنت رو میبری اونجا پول میدی نبر ونبر

خلاصه با کلی سرو کله زدن با رضا بلاخره راضی شد و رفتیم بیمارستان

و شب من و رضا رفتیم خریدهای لازم رو انجام دادیم و شام هم مثلا کباب خوردیم که من ضعف

نکنم به جای اینکه به من کمک کنن که چی ببرم چی نبرم

اومدن میگن پول نده و نمیدونم چی دیگه با دکترم اوکی کردم واسه ساعت 10 صبح

استرس داشتم خیلی شب رو نمیدونم چطوری روز کردم و ساعت 8 صبح بیدار شدم

و خودم بخاطر عمل هیچی نخوردم چون سزارین بودم و من بیهوشی میخواستم

فقط به رضا صبحونه دادم و همه چی رو برداشتیم به همراه دوربین ورفتیم دنبال مادر شوهرم و

خواهرم ورفتیم سمت بیمارستان داخل بیمارستان رو ندیده بودم

رفتیم سمت پذیرش و گفتم که دکترم تلفنی با من اوکی کرده و هنوز دستور عمل رو

تو دفترچه ننوشته بهم گفتن شما برو بلوک زایمان و رضا موند برای ادامه کارها

من با خواهرم رفتیم بالا چون گفتن فقط 1همراه بره بالا

خواهرمم کل این لحظات رو برام عکس گرفت

و رفتم تو بلوک و لباسهامو عوض کردن و سوند برام زدن و سرم وصل کردن و صدای قلب دخترمو

برای آخرین بار تو شکمم گوش کردم و نشستم رو ویلچر و رفتیم سمت اتاق عمل

تو این لحظات حس خیلی عجیبی داشتم هم خوشحال هم ترس

ترس از عمل خیلی داشتم قبلا اینطوری نبودم اصلا فکر میکردم اگه شکمم پاره بشه

بعدش چکار کنم

دیگه باز آخرین بار با خواهرم و شوهرم خداحافظی کردم رفتم تو اتاق عمل

وقتی داخل شدم دکترم رو دیدم دیگه اوج استرسم بود

اصلا اون لحظه حتی حس اینکه من چرا باردارم که حالا میخوام زایمان کنم نیشخند

خلاصه گیج شده بودم و رفتم سریع منو خوابوندن رو 1تخت باریک برای زایمان

دکتر بیهوشی اومد که باهام صحبت کنه

کلا پرسنل خیلی خوش برخوردی بودن و واقعا مثل دوست باهام برخورد میکردن

تااینکه دکتر بهم گفت بی حسی از کمر خیلی بهتر تا بیهوشی کامل

چون رو ذهن بچه تاثیر میزاره

و منم بعد از کلی کلنجار رفتن بی حسی رو انتخاب کردم و دل رو زدم به دریا و از کمر بی حس شدم

و از اثر بی  حسی پاهام داغ شد و کم کم اومد بالا از پاهام بی حس شدم و کم کم شکمم

و دیگه دکترم شروع کرد و حس میکردم وقتی تیغ رو میکشید اما درد نداشتم

و یهو گفت که شکمت رو فشار میدم تا دخترم بیاد بیرون

وقتی که دخترم اومد بیرون و صداش که مشخص بود که تازه انگار از آب اومد بیرون و گریه کرد

واقعا بهترین لحظه بود و میخوام اون لحظه 10000000بار تکرار بشه و دخترم رو بین 1پارچه پیچیدن

و آوردنش پیشم دستام جون نداشت که بگیرمش اما صورتش رو چسبوندن به صورتم

و گرمای دوران جنینیش باهاش بود و حسش کردم و همون لحظه گفتم که شبیه باباشه .....

/ 5 نظر / 18 بازدید
کلاه قرمزي 94

سلام سايت جالبي داريد به ما هم سر بزنيد http://kolahghermezi94.ir/

فافا

مجددا تبریک میگم ورود پرنسس مرجان به زندگیتون وای فرشته به خدا اشکم جمع شد وقتی گفتی دخترم اوردن.......................ایشالا همیشه شاد سلامت باشید سه تاییتون

ماهرخ

سلام عزیزدلم :)من از خواننده های خامووشت بودم:) خدارو شکر که مرجان خانومو به سلامتی به دنیا آوردی روی ماهشو ببوس از طرف خاله ماهرخ:****

فافا

کجاییی مامانی