سلام به عزیزان دلم

داشتم میگفتم که مادرشوهرم اینا فردای عمل قرار بئد بیاد ومنم از صبح بیدار شدم کیک

درستیدم وهمه چیو مرتب کردم شربت درست کرد رضا گفت سبزی خوردنی میخوام

رفتم میوه خریدم سبزی گرفتم خلاصه هرچی لازم بود گرفتم سریع اومدم خونه

نون هم گرفته بودم خلاصه تا اومدم نون ها روئ بریدم میوه شستم داشتم سبزی پاک میکردم که مادرشوهرم اینا اومدن

ودیگه تند تند سبزی شستیم سفره پهن کردیم وشروع کردیم غذا خوردن

از اونجایی که من آبگوشت اصلا دوست ندارم برای خودم از صبح غذا پختم

سرناهار خواهر شوهرم با 2تا بچه هاش رسید

پسر اولیش واقعا پررو همش میره یخچال رو باز میکنه چیزای خوشمزه تو یخچال رو

میخوره اعصاب منو خورد میکنه

خلاصه نااهار خوردیم بابا بزرگ رضا خواست بره خونشون بخوابه کعه یه دفعه دیدم

مادرشوهرم وسط پذیرایی زیر انداز انداخت و دوتا بسته گنده سبزی برای حسینیه

آورده تمیز کنه بشوره خورد کنه ببره بهشون بده

یعنی خونه من به گند کشیده شد

من که رفتم حموم تیپ زدم اومدم نشستم دست به هیچی نزدم

فقط شاهد گندکاری بودم بچه ها از یه طرف سبزی ها از یه طرف

از اون طرف هم رضا که مثلا دیروز عمل کرده وداره درد میکشه ومثلا نیاز به ارامش داره

اصلا من موندم

مامانم اومد بهم سرزد برام شیر کاکائو با قوطی شیرینی آورد

خلاصه وضعیت آشفته منو دید آخرش گفت این چه وضعه

حالا عصر شد ومهمون ها ریختن خونمون

خاله های رضا با نمیدونم فامیلاشون اومدن یعنی نه مادر شوهرم ونه خواهرشوهرم پاشدن

برای پذیرایی

همش من چایی آوردم وبردم میوه آوردم بردم

کیک آوردم بردم

از اون طرف من فکر کردم فقط اینا میخوان سبزی رو پاک کنن ببرن دیدم نه اومدن تو اون

آشپرخونه فسقلی من دارن نمیدونم کیلو سبزی رو تو سینگ میشورن یعنی آب کل

آشپزخونه رو گرفت خلاصه بشقاب شکوند مادر شوهرم ساعت دارم میگم بشقاب شکسته

آخرش جلوی مهمونا جارو برقی آوردن یعنی یه وضعیت حال بهم زن

برای من درست کردن

منم نسشتم نگاهشون کردم

آخرش بهم میگن خوب بیا بشین خسته نشی

میگم پس پذیرایی کی بکنه میگه نمیخواد پذیرایی

آخه مگه میشه کسی بره جایی یه چایی نخوره خلاصه خونم به گند کشیده شد ومثلا بعد از این

همه گند کاری جارو برقی کشیدن

ورفتن یعنی من اون روز هلاک شدم

فرداش هم دعوت شدم خونه خواهرم سفره داشت کوچیک

رفتم برگشتم دیدم مادرشوهرم وخواهرشوهرم اومدن یه گند کاری دیگه

اینکه خواهر شوهرم هوس نمیدونم چه غذایی کرده که باید با دست بشینن

بپیچن آورده همه رو خونه من بپیچه ودرست کنه

آخرشم تا شب موند وبرای شوهرش شام درست کرد وخونم رو بهم زد با بچه هاش

ورفت

خلاصه بدونید من هرروز 1الی 2تا مهمون داشتم

هرروز ظرف بشورم پذیرایی کنم

کیک بپزم

شربت بیارم

میوه بیارم

اصلا به خودم توجه نکردم تااینکه اخر هفته وقت سونوگرافی و آزمایش داشتم

همه بهم گفتن لاغر شدی

رفتم آزمایش دادم و رفتم که سونوگرافی بدم دکترم بهم گفت وزنش 850گرم و آب اطراف بچه

خیلی کم شده وسریع باید بری دکتر ومصرف مایعات 2الی 3برابر باید بشه

خلاصه منو بگی عزا گرفتم یعنی دیگه خودم رو مرده حساب میکردم

همش از خستگی اینطوری بودم

منم خلاصه اول هفته رفتم پیش دکتر وبهش گفتم فعالیتم زیاد بود این هفته

بخاطر عمل شوهرمم بهم گفت باید بری بیمارستان تست پارگی کیسه آب بچه بدی

90 هزار تومن ازم گرفتن فقط با 1کاغذ بفهمن من کیسه آبم سالم یا نه

خلاصه خدا روشکر بهم گفت سوراخ نشده ورفتم دکترم گفت روزی 2تا بطری آب معدنی کامل

کیخوری 3روز دیگه میری دوباره سونوگرافی

منم دیگه خودمو کشتم هر چی آب و آبمیوه تو یخچال برای رضا آوردن رو من خوردم

دوباره رفتم سونوگرافی تااینکه گفت خوب شدهو برگشته

تو این مدت دریغ از 1نفر که بهم بگه خانم شما استراحت کن من ناهار تو وشوهرت رو میفرستم

یاا مثلا میام کمکت کارهاتو باهات انجام بدم هیچکسی نبود

خلاصه خونم که این همه زحمتش رو کشیدم تمیزش کزدم همش باز بهم ریخت

از وقتی هم وارد 7ماه شدمم خیلی سنگین شدم واصلا حال انجام کاری رو ندارم

خدا بهم قوت بده این 2ماه ونیم هم بگذره

فقط واسه منو دخترم دعا کنید بیشتر برای دخترم که سالم به دنیا بیاد

ببخشید که پستهام اینقدر طولانی

باز میام مینویسم

/ 2 نظر / 3 بازدید
فافا

وای تو که هلاک کردی خودتو حالا واجب بود کیک بپزی برای همه من چقدر بگم مواظب خودت باش[عصبانی]همیشه بهت گفتم اب زیاد بخور برای این بود بازم خداروشکر برگشته[اوه]

یاسمن (سه شنبه ها)

وای خدا عجب خانواده بی خود و وقت نشناسی دلم میخواست از همینجا دست بندازم گردنشون خفشون کنم[عصبانی] آخه کی میره اینطوری خونه یه زن حامله من که حامله شدم در خونمو رو به همه میبندم ! والا ...خودم و بچم واجبتریم یا مهمون[عصبانی] خداروشکر که چیزی نشد وگرنه خودم برمیداشتم میومدم اونجا خرخرشون رو میجویدممممممم