مهمونی شب

سلام دوست جونیها

بااینکه تاالان کسی نیومده ودوست جونی من نشده هنوز اما چه کار کنم دیگه براشون

مینویسم که بلاخره یه روز بیان وبخونن

الان تازه از مولودی برگشتم وای چقدر کار ما دخترا سخته برای آماده شدن اگه بدونید از کی

رفتم دوش گرفتم برای آماده شدن اقدام کردم یعنی رضا جون از بعد ناهار رفت خونشون

عوض کرد وبرگشت من تازه داشتم شروع میکردم آرایش کنم دیگه لباس پوشیدن وست

کردن لباس بماند دیگه آماده شدم رفتیم مولودی کلی دست زدیم وشادی کردیم این

پسرعموم یکم مذهبی هم خودش هم زنش هرسال روضه داره مولودی داره خلاصه زیاد

از این برنامه ها داره ماهم میریم دیگه راستی عروسی دختر عموم شده 18 دی آخه

قرار بود 19مهر بگیرن یهو قبل عروسیشون به 1هفته فامیل شوهرش مرد مجبور شدن

تاریخ عوض کنن یعنی 1ماه قبل عروسیمون عروسیشونه

امسال عروسی زیاد داشتیم اولش خواهرم بعدش پسر خالم بعدشم دختر عموم

بعدشم منخجالتنیشخند

 

وای خیلی هولم ببینم روز عروسیم چه شکلی میشم برام دعا کنید خیلی خوب بشه

آرایشم

خلاصه امسال زیاد ما دعوتی داشتیم

حالا بزارید از قضیه شوهر جونم بگم که چی شد اومد خواستگاریم

پارسال مهر ماه بود که خواهرم نامزد کرد تا نامزد کرد خواستگارای منم شروع شد بعدش

رضا بهمن ماه 26 روزشم یادمه اومدن خواستگاریم من از همون لحظه اول که رضا رو

دیدم ازش خوشم اومد اونم همینطور اما پدرم قبول نکرد اما من به مامانم اوکی رو دادم

گفتم من همینو میخوام اما بابام اصلا راضی نشد دیگه به حدی رسید بابام هرروز صبح

که منو میرسوند تا مترو کلی حرف میزد منو منصرف کنه اما من گفتم میخوامش اما به

صورت غیر مستقیم به بابام گفتم وبه صورت مستقیم به مامانم گفتم من رضا رو

میخوام خلاصه بابام به حرفم گوش نکرد وگفت نه

دیگه عید نوروز گذشت اواخر فروردین بود که باز رضا اومد البته تو این مدت همش خبر

میفرستادن که ما دخترتون رو میخواییم ودر طول این مدت برام چندتا خواستگار اومد ومن

گفتم نه حتی 2تا از پسرهای فامیل نمیدونم شمارمو از کجا آوردن زنگ زدن بهم

یواشکی و ازم خواستگاری کردن وگفتن ما چشمون از قدیم روته اما من اوکی ندادم

خلاصه اواخر فروردین باز صدای خواستگاری اومد استخاره گرفتیم خیلی خوب اومد

بعدش حدودا8 اردیبهشت بودش که باز قرار خواستگاری گذاشتن واول شوهر خاله

وخاله رضا اومدن وحرف زدن ازم خواستن جواب بدن ومنم خواستم که رضا رو ببینم

همون وقت زنگیدن به رضا ساعت 1شب بود دیگه خلاصه 1:30 نصف شب داشتیم با هم

حرف میزدیم که من ساعت 2 شب بله رو دادم به رضا جونم وقرار شد تا هفته بعدش

نامزد بشیم در طول این 4ماهی که رضا منو میخواست خیلی از بزرگهای فامیل وآدمهای

سرشناس رو فرستاد که با پدرم صحبت کردن تا بابام راضی شد خلاصه که 19اردیبهشت

نامزدیمون بودش ودیگه از اون روز منو عشقم برای هم شدیم

اینم از منو شوهر جونم

ببخشد اگه طولانی بود

/ 0 نظر / 8 بازدید