:((

سلام خدمت دوستان عزیز مدتی نبودم چون اصلا حال نوشتن نداشتم

روزهام همه تکراری شده اصلا اون چیزی که میخوام اتفاق نمیوفته اونم اینکه برم سرزندگیم

بخدا دیگه خسته شدم از بس فکر میکنم یعنی خداجون قربونت برم نمیشد این دایی رضا نمیمرد

ما اینقدر عذاب نکشیم سر همه چی باید حرص بخورم بخدا دارم دیوونه میشم

این رضا هم هی میره کارهایی میکنه اعصاب من خورد میشه آخه الان موقع ماشین عوض کردن بود

رفته ماشینمون رو فروخته از اون طرف مهندس خونمون گفته باید تصفیه کنید که من کابینت وکاغذ دیواری

بزنم دیگه پولی که قرار بود به مهندس بدن نگو دست دایی رضا بوده حالا باید منتظر

انحصار وراثت باشیم تا پول دستشون برسه بهمون پول بدن هم ما بریم جهاز بخریم

والانم رضا پول ماشین رو داده به عنوان قرض به مهندس تا پول بیاد پول ماشینمونم برگرده

آخه من چقدر باید فکر کنم آخه شماا بگید کدوم زنی وقتی شوهرش تو مشکل افتاده میتونه

بیخیال باشه بخدا دارم دیوونه میشم 5شنبه هم اربعین دایی رضا

از اونطرف من باید قبل عید حتما برم سرزندگیم چون آتلیه وآرایشگاهم منتظرن من تاریخ بدم

وبعدشم من نمیتونم به مامانم بگم وضعیت رضا اینطوریه هیچی هرروز مامانم میاد سرکوفت اینا رو

بهم میزنه که شوهرت چرا فلانه چرا اینطوریه

بخدا اعصابم دیگه ضعیف شده تو خونه هرکی باهام حرف میزنه اصلا نای حرف زدن باهاشونو ندارم

هیچکی درکم نمیکنه بعد میگن به من چرا غصه میخوری پس چکار کنم خوب هیچی

مثل اونی نیست که من میخوام یا اینقدر باید من عصه بخورم وپافشاری بکنم تا درست بشه

مثل همین بنایی خونمون خونه خرابه هیچکسی نمیتونست نگاهش کنه اینقدر گفتم و گفتم

تااینکه 2ماه مونده به عروسی این مهندس رو آوردن

حالا هم که همشون خودشونو زدن به کوچه غم وغصه حرف از من بیچاره نمیزنن

من هفته دیگه به رضا میگم من تاریخ آتلیم رو مشخص میکنم ودیگه کاری باهیچی ندارم

خودش و خانوادش بزار کاری که قرار بوده انجام بده رو حتی اگه با دعوا بره انجام بده

اصلا ما رسم نداریم تو خانواده دختر عقد کرده بمونه زیاد همین الانشم زیاد شده

چون من مشکلاتی هم تو خونه پدریم هم دارم که صلاح میبینم هرچی زودتر وساده تر برم سرزندگیم

برام دعا کنید تو رو خدا واسه صبر من دعا کنید

خیلی بیتابم از رو همینم همش بحثم میشه با رضا بخدا مامشکلی نداریم اما این روزگار بد آورد برای ما

ببخشید اگه هر دفعه میام همش غر غر میکنم

امشب عروسی دختر عموم بود نرفتم چون مثلا من عذادارم

البته مامانم نزاشت برم

خلاصه خیلی دلم گرفت دیدم عروسیم خراب شده

اگه این اتفاق شوم نبود ما 24 روز دیگه عروسی میکردیم مثل آدم و میرفتیم سرزندگیمون

خدا کنه زود مشکلاتم حل بشه وبرم سر زندگیم

برام دعا کنید تو رو خدا

همتونو دوست دارم

من برم استراحت کنم که اصلا حال خوشی این روزا ندارم

بای بای

/ 4 نظر / 11 بازدید
فافا

خدابیامرزتش دایی اقا رضا رو اما خوب اون بنده خدا فوت کرد رفت دیگه نمیشه شما تا اخر عمر عزادار بمونید[ناراحت]به نظرم همین کار خوبه که خودت به فکر باشی بری وقت اتلیه ارایشگاه رو مشخص کنی دیگه بعد از چهل روز یه کمی هم باید به فکر تو باشن خوووووب[ماچ]برات ارامش ارزو میکنم

مریمی

سلام خوبی عزیزم؟ آخرش چی شد؟ مراسمتون افتاده کی؟ اعصابتو خورد نکن فرشته ی مهربون[قلب][ماچ] همه چی درست میشه یه ذره صب کن[ماچ]

یاسمن (سه شنبه ها)

عزیز دلم ما عروسا همینیم هی میگیم اصلا به ما چه وظیفه اوناست و خانوده شوهر باید به فکر باشن اما نمیشه که آدم دست روی دست بذاره میدونم چرا به مامانت نمیگی و حق میدم بهت ولی وقتی بگی بهشون سبک میشی حداقلش اینه که یه هم فکری با هم میکنن حالا کار ارث به کجا رسیده ؟!! کی میخوان شروع کنن ؟!!! من دو ساله مامان بزرگ مادرم فوت کرده هنوز نرفتن دنبال کاراش شانس بیاری اینا دست بجنبونن ایشاالله که همه چیز زود مشخص میشه به نظرم باید با دوتا خانواده بشینن با هم صحبت کنن تا دقیقا مشخص بشه همه چیز این وسط هم ما عروسا همش باید حواسمون به همه چیز باشه[نگران]

فافا

کجایی عزیزم خوبی